تقرير بحث السيد الخميني للاردبيلى
376
تقريرات فلسفه امام خمينى ( شرح منظومه ) ( فارسى )
و بالجمله : مَثَل علم مفهوماً ، مَثَل مفهوم وجود است كه بر هر موجودى و لو آن آخرين نقطهء وجود كه هيولاى اولى است - كه در اول افق وجود است به طورى كه اگر بلرزد و پايش بلغزد ، پرت شده و به وادى عدم مىافتد - به حمل شايع صناعى يكسان صدق مىكند . و اينكه در كتب منطق گفتهاند : « المفهوم إن تساوت افراده فمتواط و الّا فمشكّك » « 1 » حقيقةً بىجاست ؛ زيرا تشكيك در مفهوم نيست و اگر بر مفهومى اطلاق مشكك نمودهاند بالعرض و المجاز است و به تبع شدت حقيقت وجوديه افراد و ضعف آنهاست و اين طور نيست كه حدود افراد را در موقع نزع مفاهيم ملاحظه نموده و حد فردى را ضعيف و حد فرد ديگرى را قوى ديده باشند . بلكه مفهوم آن است كه شىء را به تحليل عقلى برده و در دار التجزيهء عقل تار و پود آن را از هم باز و جدا نموده تا ببينند از چه مركب است و چه چيز در آن دخيل است و آيا تار و پودى دارد يا حقيقت واحدهء بسيطه است كه در دار التجزيهء عقليه هم نمىتوان آن را تجزيه نمود ، مانند بسايط . مثلًا عقل انسان را كه ملاحظه مىنمايد ، مىبيند كه در تجزيهء عقلى عبارت از دو مفهوم است كه يكى حيوانيت و ديگرى ناطقيت است ؛ به طورى كه در نظر عقل اگر اين دو شىء در چيزى بدون انضمام قيدى و يا تجريد از آن پيدا شود ، به آن انسان گويند . مثلًا مىگويند اگر اين حبّه را باز كنيم مىبينيم كه حقيقت آن ، اين است و آن ، و اگر چيز ديگرى در حقيقت آن دخيل بوده به طورى كه مقوم اصل حقيقت باشد مثل اينكه نبوت مقوم اصل انسانيت باشد ، محال است انسان بر فرد غير نبى صادق باشد . و بالجمله : وقتى عقل چشم باز نموده و به انسان نظر مىكند مىبيند حيوان و نطق است و وراى آن چيزى نيست و هر كجا متحرك بالاراده و ناطق ببيند ، او فرد آن حقيقت به حمل شايع صناعى است . پس آنچه مثل نباتات كه در لاى زمين از رطوبات ارضيه تغذّى كرده و به جسد
--> ( 1 ) - رجوع كنيد به : تهذيب المنطق ، ص 34 ؛ الجوهر النضيد ، ص 9 .